|
زندگی دفتری از خاطرهاست٬
یک نفر در دل شب ،یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست٬ یک نفر همسفر سختی ها ست ، چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد ...ما همه همسفریم.
می خواهم تنها باشم...
سکوت هم تنهاییم را می شکند. هی تو! با من بمان٬سکوت تو مرا نمی ازارد...
پروردگارا نمی دانم دیگر چگونه اینهمه درد را تحمل می کنم.
غم در وجودم شعله می زند و من می سوزم از درون و کسی نمی بیند سوختنم را٬ویرانیم را. دیگر ناامید و خسته ام.نمی دانم در کدامین نیمه شب محو خواهم شد. ناتوانم ٬دیگر رمقی برای گذر کردن از تاریکی های شب را ندارم و سپیدی روز مرا امیدی نمی بخشد. ناامیدم ولی امید رهایم نمی کند یارب!
عاشقانه٬می نوازم٬ می خوانم ٬ می رقصم٬
با تو٬به یاد تو٬ در خیالم در رویاهایم اما در دلم چیزی جز یک بیشه ی تاریک نیست. من تنهایم...با تو هم تنهایم...
دلم گرفته است... می خواهم بگریم اما اشک به میهانی چشمانم نمی آید... تنم خسته است٬روحم رنجور است... می خواهم از این همه ناراحتی بگریزم ولی پاهایم یاری نمی کنند.. از این تکرار خسته ام...
از زندگانیم گله دارد جوانیم
شرمنده ی جوانی از این زندگانیم دور از کنار مادر و یاران مهربان راز زمانه کشت به نا مهربانیم دارم هوای صحبت یاران رفته را یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم گفتی که اتشم نشانی ولی چه سود برخاستی که بر سر اتش نشانیم در خواب دیده ام که تو می خوانیم به خویش بی داریم مباد که دیگر نرانیم شمعم گریست زار به بالین که شهریار من نیز چون تو همدم سوز نهانیم " شهریار"
نمی دانم که باور می کنی یا نه٬ اما به سراغم آمده!!!
حتی بی تو٬ آری٬امید را می گویم.می توانی ذوق زیستن را در چشمانم ببینی. ................................ نوروز ۸۷ مبارک
بهار در راه است و عطر شکوفه های بهاری ٬شامه نوازم شده است ٬
اما٬افسوس که هنوز زمستان در دلم مهمان است! افسوس.
حقیقت را می توان خم کرد ولی٬
نمی توان شکست..
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد!
همه انديشه ام انديشه فرداست، وجودم از تمناي تو سرشار است زمان – در بستر شب – خواب و بيدار است، هوا آرام، شب خاموش، راه آسمانها باز... خيالم چون کبوترهاي وحشي مي کند پرواز... ... من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد!
هر لحظه پشت خاطره های تلخ و شیرین زندگی پنهان می شوم ٬
تا دلتنگ نشوم٬دلتنگ آسمانی که دیگر آبی نیست. دلتنگ بالهای شکسته ی پرندگان و دلتنگ همه ی قلب های رئوفی که دیگر نیستند.
یاران چرا به خانه ی ما سر نمی زنند
آخر چه شد حلقه به این در نمی زنند دائم پرنده اند به هر بام و در ولی٬ هرگز به بام خانه ی ما پر نمی زنند. " شهریار"
نفس را در سینه زندانی کرده ام.
فریاد کمکم کنید را در بطری آب حبس کرده ام. دیگر کسی نیست باید بروم...
در وصل هم زعشق تو ای گل در آتشم عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم با عقل آب عشق به یک جوی نمی رود بیچاره من که ساخته از این آب و آتشم خلقم به روی زرد بخندند باک نیست شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم.
همه جا سفیدی موج می زند... کاش اینجا بودی تا در این سرما٬ با هم تا انتهای زمستان می رفتیم... کاش اینجا بودی تا می دیدی حتی کلاغ های سیاه هم به تنهایئ من می خندند... کاش اینجا بودی تا می دیدی زمستان بی تو با من سردتر رفتار می کند... کاش اینجا بودی تا می دیدی ...
من که تنها مانده ام...
پس بهتر است قلبم را پلمپ کنم!!!
از پنجره پر از دلتنگی نگاهی به بیرون می اندازم... در این زمستان سرد چیزی نمی توان از امید دید... ناگهان٬چشمهایم خیره به گنجشکی کوچک٬در نگاهش حبس شده ام... نمی توان احساس امید او را درک کرد٬نمی دانم چرا٬انتظار در کنار او بودن فرصت نفس کشیدن نمی دهد... اشک در گلو چنگ می زند...برای چه نمی دانم... نمی دانم...
زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست٬امتحان ریشه هاست...
ریشه هم هرگز اسیر باد نیست... زندگی چون پیچک است٬انتهایش می رسد پیش خدا...
دوباره قلم را برداشتم٬خواستم بنویسم!!!
نوشتم: زندگی.. غم... تنهایئ... قاصدک.. سکوت... پرواز... رهایئ... جدایئ... اشک... مرگ... تکراری بود٬همه ی نوشته هایم.... کاغذ را مچاله کردم و شوت به طرف سطل زباله... |
About![]()
لینک نـداریم ،
Home
|