تبليغاتX
.آوای تنهایی.

.آوای تنهایی.

بیا عبور کن از این پل تماشایی, ببین چگونه گذر کردم از هرچه محال

زندگی خوردن وخوابیدن نیست٬اظطراب و هوس و دیدن و نشنیدن نیست

زندگی چون گل سرخیست پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف

یادمان باشد اگر گل چیدیم عطر وبرگ و گل و خار٬همه همسایه ی دیوار به دیوار هم اند...

+نوشته شده در 88/08/10ساعتتوسط آوا+_ | |

  نتوانستم حفظ کنم   آنچه را در اطرافم هست ٬ نمی توانم رها کنم همه چیز فرو می رود و تاریکی است که بر می آید٬هیچ چیز بر من فائق نمی شود

.این است راه زندگی...                     

+نوشته شده در 88/07/12ساعتتوسط آوا+_ | |

سرنوشت هر چه  نوشته شده باشد٬جز حکمت  نیست...

+نوشته شده در 88/05/09ساعتتوسط آوا+_ | |

در دنیایی زندگی می کنیم که مردانش ٬عصا از دست کور می دزدند!

+نوشته شده در 88/04/05ساعتتوسط آوا+_ | |

کور سوی نوری را دیدم٬سیاهی شب را شکافته بود..

کرم شبتاب با نور خود٬ ناله ی سردی ٬سر داده و سکوت شب را درهم نوردیده بود..

 از دور سیمای ماه را نقاشی می کرد و چه زیبا رنگین بود و بیرنگ..

اما گویا او هم مانند من دلتنگ بود..

+نوشته شده در 88/03/01ساعتتوسط آوا+_ | |


اگر روزی بشر گردی
ز حال ما خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت ، از این بودن ، از این بدعت
خداوندا..
نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه زجری می کشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است

+نوشته شده در 88/02/20ساعتتوسط آوا+_ | |

نمی دانم چرا امروز خاک بوی سرما به خود گرفته است.

نمی دانم شاید امروز زمین دلسرد شده از وجود انسانهای نامهربان.

شاید امروز شکوفه های بهاری هم امیدی در دلشان نیست.شاید برگهای درختان امیدی برای سبز شدن ندارند.

امروز حتی پرنده ای پر نمی کشد ز اسمان.شاید امروز پرنده هم امیدی برای بال زدن ندارد.کسی نمی دانم راز سردی زمین را.

من نمی فهمم چرا امیدی نیست برای شکوفا شدن غنچه ها.من از دل مرداب خبر ندارم که ایا به راستی دل چرکین است یا نه؟

من نمی دانم گل نیلوفر به انتظار چه چیزی نشسته است در مرداب؟ شاید پای گریز ندارد!!نمی دانم.من از این انتظار کشیدن خسته شده ام.من نمی دانم بهاری نمی شوم چرا؟

شاید هنوز اسماعیلی ها را قربانی نکرده ام.

اما تا کی؟به راستی که امیدی نمی بینم..هیچ امیدی نمی بینم.

چگونه می توان بی مهری روزگار را جواب پس داد؟

 پر وردگارا بهاری نمی شوم تا زمانی که او اید...

+نوشته شده در 88/02/01ساعتتوسط آوا+_ | |

 امسال چه خواهد شد...

بهاری می شوم یا نه؟نمی دانم..

سال نو مبارک...

+نوشته شده در 88/01/01ساعتتوسط آوا+_ | |

از شکاف اندیشه ٬

       کو نسیمی که درون آید؟

+نوشته شده در 87/12/05ساعتتوسط آوا+_ | |

مرا اینگونه باور كن ٬

كمی تنها كمی بی كس كمی از یادها رفته, خدا هم ترك ما كرده,

خدا دیگر كجا رفته نمیدانم!!!

         مرا آیا گناهی است كه شاید هم به جرم آن غریبی و جدایی هست ...

+نوشته شده در 87/11/19ساعتتوسط آوا+_ | |